مذهب تشيع در چه تاريخي بوجود آمد؟
| |
|
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 16:38  توسط علي حيدر
|
پاسخ به سوالات وشبهات اعتقادی
| |
|
| صفات و ویژگیهای امام |
| 1. امامت و عصمت یكی از صفات مهم امام و شرایط اساسی امامت، عصمت است. محورهای عصمت در امام عبارتند از: 1. عصمت در شناخت و تبیین معارف و احكام دین؛ 2. عصمت در عمل به احكام و دستورات دینی؛ 3. عصمت از خطا در تشخیص مصالح و مفاسد جامعه اسلامی. براهین عقلی عصمت امام الف. حفظ دین در گرو عصمت امام است. چنانكه در درس گذشته بیان گردید، مسؤولیت حفظ دین از خطر تحریف و تغییر، برعهده امام است، چنانكه او عهدهدار هدایت دینی افراد نیز میباشد. بدیهی است انجام این دو مسؤولیت و تحقق بخشیدن به این دو آرمان دینی، در گرو مصونیت امام از خطا و انحراف است، به خصوص كه هدایتگری در سخن و گفتار خلاصه نمیشود، بلكه تأثیر عمل امام در جهت دادن به رفتار جامعه، به مراتب بیشتر از گفتار او است. به همین دلیل، باید امام در فهم و بیان احكام دینی و نیز در عمل به آنها، مصون از خطا و لغزش باشد تا پیروان خود را به طور صحیح هدایت كند. بدیهی است اصل عقلی مزبور در مورد سومین مرتبه از عصمت ـ یعنی عصمت از خطا در تشخیص مصالح و مفاسد جامعه اسلامی ـ نیز جاری است. آیه یاد شده در زیر نیز ناظر به همین اصل عقلی است. میفرماید: «أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لایَهِدِّی إِلاَّ أَنْ یُهْدى فَما لَكُمْ كَیْفَ تَحْكُمُونَ».[1] آیا كسی كه (خود حق را یافته و) به سوی حق هدایت میكند سزاوارتر است كه از او پیروی شود، یا كسی كه تا هدایت نشود، هدایت را نمیشناسد، چگونه داوری میكنید؟ ب. لزوم تسلسل یكی از جهات نیازمندی جامعه دینی به امام این است كه مردم در شناخت دین و اجرای آن مصون از خطا نیستند. بنابراین، اگر هر گاه امام نیز مصون از خطا و لغزش نباشد، به امام دیگری نیاز است. نقل كلام به امام دوم میكنیم، اگر او نیز معصوم نباشد، امام دیگری لازم است. اگر رشته را ادامه دهیم، در جایی پایان نمیپذیرد و به تسلسل میانجامد، و روشن است كه تسلسل باطل است. بنابراین باید در یك زمان، بینهایت امام وجود داشته باشد، كه امتناع آن امری بدیهی است. پس نتیجه میگیریم كه باید امام مصون از خطا و لغزش باشد. دو برهان یاد شده در كتاب «تجرید الاعتقاد»، نوشته خواجه نصیر الدین طوسی(ره) به این صورت آمده: «وَ اِمْتِنَاعُ التَّسَلْسُلِ یُوجِبُ عِصْمَتِهُ وَ لِاَنَّهُ حافِظٌ لِلشَّرعِ». امتناع تسلسل در امامت موجب عصمت امام است، و نیز امام حافظ شرع است، پس باید معصوم باشد. برخی در نقد دلیل اول گفتهاند: امام به تنهایی حافظ دین نیست، بلكه او از طریق كتاب و سنت و اجماع علمای دین و اجتهاد صحیح خود، دین را حفظ میكند، و هر گاه در اجتهاد خود خطا كند، مجتهدان دیگر او را راهنمایی میكنند، چنانكه اگر مرتكب خطایی شود امر كنندگان به معروف او را باز میدارند.[2] ولی نادرستی این سخن روشن است، زیرا كتاب و سنت به خودی خود سخن نمیگویند، بلكه باید آنها را تفسیر و معنا كرد، و اجماع افرادی كه هیچ كدام معصوم نیستند، احتمال خطا و اشتباه را از بین نمیبرد. از اینرو نمیتوان به حكم دیگر مجتهدان نیز اطمینان داشت، و امر كنندگان به معروف هرگاه معصوم از خطا نباشند، چه بسا در شناخت معروف خطا نمایند. بنابراین، یگانه راه اطمینان بخش برای حفظ شریعت عصمت امام است. قرآن و لزوم عصمت امام لزوم عصمت امام را از برخی آیات قرآن نیز میتوان استنباط كرد: آیه اول: «أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْكُمْ».[3] از خدا، رسول خدا و پیشوایان خود اطاعت كنید. در این آیه، اطاعت از «اُولِی الاَمرْ» بسان اطاعت از پیامبر خدا واجب گردیده است، بدیهی است اطاعت بیقید و شرط از كسی در صورتی جایز و واجب است، كه احتمال خطا و لغزش در مورد او راه نداشته باشد؛ زیرا درغیر اینصورت چه بسا اطاعت از او به معصیت و نافرمانی خدا بیانجامد،كه حرام و ناپسند است، و هرگز خداوند گناه را نمیپسندد و انجام آن را بر كسی روانمیدارد. دلالت این آیه بر عصمت «اُولِی الْاَمر» (امامان) جای تردید نیست،تا آنجا كه فخرالدین رازی كه از علمای اهل سنت است نیز آن را پذیرفته و چنین گفته است: 1. خداوند به طور قطع به اطاعت «اولی الامر» حكم كرده است. 2. خداوند هر كس را به طور قطع واجب الاطاعه بداند، معصوم است. 3. نتیجه این كه: اولی الامر معصومند. وی سپس گفته است: مقصود از اولی الامر یا عموم امت است یا بعضی از آنها. فرض دوم درست نیست، زیرا ما به بعضی امت كه معصوم باشد، دسترسی نداریم. بنابراین، فرض نخست متعین است، و آن منطبق بر اهل حل و عقد میباشد كه اجماع آنان در مسایل، حجت دینی به شمار میرود.[4] سخن رازی در این جهت كه اهل حل و عقد را مصداق اولی الامر دانسته، صحیح نیست؛ زیرا اهل حل وعقد عبارتند از عدهای از مردم كه از نظر آگاهی و تفكر و حسن رأی بر افراد دیگر برتری دارند، واضح است كه این برتری نسبی دلیل بر عصمت آنها از هر گونه خطا نخواهد بود. آری، توافق آنها در یك مسئله از احتمال خطا در آن میكاهد، ولی احتمال آن را به كلی از بین نمیبرد، در حالی كه لزوم اطاعت بیقید و شرط از فرد یا گروهی بر نفی هرگونه احتمال خطا (عصمت مطلقه) دلالت میكند. و این كه رازی گفته است: «امكان دسترسی به بعضی از امت كه معصوم باشند، نیست» نیز صحیح نیست، زیرا به مقتضای آیه تطهیر، و حدیث ثقلین، و روایات دیگر، امامان دوازدهگانه شیعه ـ علیهم السلام ـ معصوم میباشند. و به همین دلیل مصداق اولی الامر نیز همانهایند. آیه دوم: «وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لایَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ».[5] هنگامی كه پروردگار ابراهیم، او را به اموری آزمود، و او آنها را تمام كرد، پروردگار به او فرمود تو را پیشوای مردم ساختم، ابراهیم گفت: از ذریه من نیز كسی امام خواهد شد؟ پروردگار فرمود عهد من (امامت) نصیب ظالمان نمیشود. از این آیه شریفه استفاده میشود كه ابراهیم ـ علیه السلام ـ در آغاز فقط منصب نبوت را داشت، یعنی مأمور تبلیغ و ارشاد، و تبشیر و انذار مردم بود، سپس منصب امامت نیز به او اعطا گردید،یعنی مأموریت یافت كه حكومتی دینی تشكیل داده، و رهبری سیاسی و اجرایی جامعه را نیز عهدهدار شود. در این هنگام، در مورد ذریه خود از منصب امامت پرسید، و خداوند به او پاسخ داد كه ستمگران از آن محروم خواهند بود، یعنی منصب امامت مخصوص آن دسته از ذریه ابراهیم ـ علیه السلام ـ است كه ستمگر نباشند. از طرفی میدانیم كه به نص قرآن كریم، شرك، ظلم بزرگ است: «إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ».[6] نیز هرگونه تعدی از دستورات الهی (گناه)، ظلم به نفس است: «وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ».[7] بنابراین، هر كس در برههای از زندگی خود به خدا شرك ورزد، یا مرتكب گناهی شود، مصداق ظالم بوده و شایستگی منصب امامت را نخواهد داشت. یعنی امام نه تنها پس از آن كه عهدهدار منصب امامت میشود باید معصوم باشد، بلكه قبل از آن نیز باید معصوم باشد، زیرا كلمه «الظالمین» در آیه 124 سوره بقره، همانگونه كه از نظر افراد عمومیت دارد، از نظر زمان نیز مطلق است، یعنی به محض این كه فردی در زمانی مصداق «ظالم» باشد (به خدا شرك ورزیده، یا گناهی مرتكب شده باشد) شایستگی احراز مقام امامت از او سلب میشود. به عبارت دیگر، بدون شك حضرت ابراهیم ـ علیه السلام ـ امامت را برای آن دسته از ذریه خود كه در تمام عمر گناهكار بوده، و یا در آغاز نیكوكار بوده و سپس بدكار شدهاند در خواست نكرده است، بنابراین، دو دسته باقی میماند: 1. آنان كه در آغاز گناهكار بوده و سپس توبه كرده و نیكوكار شدهاند. 2. آنان كه هیچگاه مرتكب گناه نشدهاند. و خداوند دسته نخست را استثنا كرده است. نتیجه میگیریم كه پس امامت به دسته دوم اختصاص دارد. 2. علم و دانش امام باید نسبت به آنچه لازمه امامت است آگاه باشد، یعنی معارف و احكام دین را كاملاً بداند تا بتواند مردم را نسبت به دین و وظایف دینی آنها آگاه نماید، و در اختلافات و منازعات میان آنان به حق داوری كند، پرسشهای دینی را بطور صحیح پاسخ گوید، شبهات را به روشنی حل كند، هم چنین باید در مورد آن چه مدیریت سیاسی و تدبیر امور اجتماعی بدان نیاز دارد، از علم و بصیرت كافی برخوردار باشد. خواجه نصیر الدین طوسی(ره) در رساله امامت، درباره این شرط چنین نگاشته است: «و ثَانِیَتُهَا الْعِلْمُ بِمَا یَحْتاجُ اِلَی الْعِلْمِ بِهِ فِی اِمامَتِهِ مِن الْعُلُومِ الْدِّینیَّهِ وَ الْدُّنْیَویَّهِ، كَالشَّرعِیَّاتِ وَ السِّیَاسَاتِ وَ الآدابِ وَ دفْعِ الخُصُومِ وَ غَیرِ ذلكَ، لِاَنَّهُ لا یَسْتَطیعُ الْقِیَامَ بِذلِكَ مَعَ عَدَمِهِ»[8]. دومین ویژگی از ویژگیهای امام، دانستن مجموعههای دینی و دنیوی كه در ایفای امامت خود به آنها نیاز دارد مانند احكام شرعی، سیاستها و آداب رهبری، و دفع مخالفان و غیر آن؛ چرا كه اگر اینها را نداند، قدرت رهبری را نخواهد داشت. [1] . یونس/ 35. [2] . شرح تجرید الاعتقاد، فاضل قوشجی، ص 367. [3] . نساء/ 59. [4] . مفاتیح الغیب، ج 10، ص 144. [5] . بقره/ 124. [6] . لقمان/ 13. [7] . طلاق/ 1. [8] . تلخیص المحصل، دارالاضواء، ص 430. |
| علی ربانی گلپایگانی - عقاید استدلالی |
| امامت در قرآن و سنت |
| از نظر اهل سنت مقصود پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ بیان علاقمندی خاص خود به علی ـ علیه السلام ـ بوده است، و اینكه او نزدیكترین و محبوبترین افراد نزد اوست، همانگونه كه هارون ـ علیه السلام ـ از نزدیكترین و محبوبترین افراد نزد حضرت موسی ـ علیه السلام ـ بود. 2. از نظر شیعه مقصود مقام وصایت و جانشینی است، یعنی همانگونه كه هارون هنگام رفتن موسی به میقات، جانشین او گردید، و اگر پس از موسی ـ علیه السلام ـ نیز زنده میماند، رهبری قوم او را برعهده میداشت، علی ـ علیه السلام ـ نیز جانشین پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ است، چنانكه در غزوه تبوك نیز او را جانشین خود ساخت و كارهای خود را به او سپرد. استدلال شیعه در وجه دلالت این حدیث بر جانشینی علی ـ علیه السلام ـ این است كه قرآن كریم یادآور میشود كه حضرت موسی ـ علیه السلام ـ از خداوند درخواست نمود كه برادرش هارون را وزیر و پشتیبان، و در امر رهبری وی را با او شریك نماید، چنانكه میفرماید: «وَ اجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی هارُونَ أَخِی اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی وَ أَشْرِكْهُ فِی أَمْرِی».[1] و خداوند درخواست او را برآورده ساخت، چنانكه میفرماید: «قالَ قَدْ أُوتِیتَ سُؤْلَكَ یا مُوسى».[2] و در جای دیگر درباره جانشینی هارون برای موسی ـ علیه السلام ـ میفرماید: «وَ قالَ مُوسى لِأَخِیهِ هارُونَ اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی».[3] بدیهی است اگر موسی ـ علیه السلام ـ بار دیگر نیز به میقات و یا به مسافرت میرفت، نیازی نبود كه در مورد خلافت و جانشینی هارون ـ علیه السلام ـ سخنی بگوید، نصب وی به خلافت در نوبت پیشین بر جانشینی او در نوبتهای بعد دلالت میكرد، چنانكه اگر به فرض او پس از موسی ـ علیه السلام ـ زنده میماند نیز جانشین وی بود، و رهبریِ بنیاسرائیل را بر عهده داشت. حدیث منزلت نیز همه منزلتهای هارون را برای علی ـ علیه السلام ـ اثبات كرده است، جز مسئله نبوت. بنابراین، دقت در این حدیث میرساند كه پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ با این بیآنجانشینی خود را در مسئله رهبری مسلمانان تعیین كرده است. حدیث یوم الدار وقتی آیه شریفه «وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَكَ الْأَقْرَبِینَ».[4] بر پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ نازل شد، آن حضرت خویشاوندان خود را به منزل ابوطالب دعوت كرد. آنآنكه حدود چهل نفر بودند، در منزل ابوطالب گرد آمدند. پس از آنكه از آنان پذیرایی شد، پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ روی به آنان كرد و گفت: ای فرزندان عبدالمطلب، در بین عرب هیچ جوانی بهتر از آن چه من برای شما آوردهام نیاورده است، زیرا من چیزی را آوردهام كه خیر دنیا و آخرت شما را در بردارد. خداوند مرا برانگیخته است تا شما را به سوی او فراخوانم. كدام یك از شما مرا در اینباره كمك میكند تا وصی و جانشین من باشد؟ آنان سكوت اختیار نمودند، در این هنگام علی ـ علیه السلام ـ برخاست و پشتیبانی خود را اعلان نمود، پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود: او وصی و جانشین من خواهد بود، پس سخن او را بشنوید و از او اطاعت كنید. سند و مفاد حدیث علاوه بر محدثان شیعه، بسیاری از محدثان و مورخان اهل سنت نیز این حدیث را روایت كردهاند. شیخ سلیم بشری[5] میگوید: درباره رجال این حدیث بحث و بررسی كردم، همگی از ثقات و افراد مورد اعتمادند، و از طرق مختلف روایت شده است، بدین جهت به درستی آن ایمان دارم.[6] دلالت این حدیث بر مسئله خلافت جای تردید نیست، زیرا بر آن تصریح نموده است، چیزی كه هست در اینجا دو احتمال وجود دارد كه لازم است مورد بررسی قرار گیرد. 1. خلافت مورد بحث در این حدیث، خلافت بر خویشاوندان پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ است، نه خلافت بر عموم مسلمانان؛ لیكن باید توجه داشت كه هر كس خلافت علی ـ علیه السلام ـ برخویشاوندان پیامبر را پذیرفته است، خلافت او را بر عموم مسلمانان نیز پذیرفته است، و هر كس خلافت خاصه را رد كرده، خلافت عامه را نیز رد كرده است. بنابراین، این احتمال، مخالف اجماع مسلمانان و مردود است. گذشته از این، ملاك خلافت خاصه و عامه یك چیز بیش نیست، از اینرو، تفكیك این دو از یكدیگر پذیرفته نیست. 2. آن چه در این حدیث آمده است،خلافت علی ـ علیه السلام ـ است، نه خلافت بلافصل او. و این با عقیده اهل سنت نیز سازگار است، زیرا آنان علی ـ علیه السلام ـ را چهارمین خلیفه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ میدانند؛ لیكن باید توجه داشت كه این احتمال برخلاف ظاهر چنین خطابی است؛ چرا كه از نظر قواعد محاوره هرگاه فرمانروا یا رهبری، كسی را به عنوآنجانشین خود برگزیند مفاد آنجانشینی بلافصل است. و اگر مقصود غیر از آن باشد، باید قرینهای متصل یا منفصل اقامه كند، چنانكه مثلاً ابوبكر بر بلافصل بودن خلافت عمر تصریح نكرد، با این حال از نظر اهل سنت شكی در این كه مقصود جانشینی بلافصل بوده است، وجود ندارد. دو اشكال و دو پاسخ اشكال اول: اگر این نصوص مربوط به خلافت و امامت علی ـ علیه السلام ـ میباشند، و به راستی پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ آن حضرت را به عنوآنجانشین خود تعیین كرده است، چرا خلفای سه گانه و جمعی از صحابه با آن مخالفت كردند. به عبارت دیگر: پذیرفتن نظریه شیعه مستلزم این است كه جمع كثیری از صحابه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ با دستور او مخالفت كرده باشند، و چنین فرضیهای با آنچه تاریخ درباره وفاداری صحابه نسبت به پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ گزارش میدهد، سازگار نیست. پاسخ در پاسخ این اشكال دو نكته را یادآور میشویم: 1. به گواهی تاریخ عدهای از صحابه، علی ـ علیه السلام ـ را خلیفه بلافصل پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ میدانستند، و در آغاز نیز با خلافت ابوبكر مخالفت كردند.[7] هر چند به پیروی از امام علی ـ علیه السلام ـ بعداً روش مسالمت و سكوت را برگزیدند. این گروه افرادی چون سلمان، ابوذر، عمار و مقداد ـ رضوان الله تعالی علیهم ـ بودند كه از چهرههای برجسته صحابه به شمار میروند، و قطعاً نمیتوان رأی آنان را در این مسئله نادیده گرفت. 2. به گواهی تاریخ برخی از صحابه حتی در زمان خود پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ از دستورات او سرپیچی میكردند. یكی از روشنترین موارد، آنجا بود كه با دستور پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ مبنی بر آوردن قلم و كاغذ برای اینكه مطلب بسیار مهمی را برای آنان بنویسد، و نیز مخالفت با دستور پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ به پیوستن به سپاه «اُسامه بن زید» را میتوان نام برد.[8] در مورد انگیزه این مخالفتها وجوهی گفته شده است. وجهی كه با مبانی اهل سنت نیز قابل قبول است همان است كه «امام شرفالدین» در پاسخ «شیخ بشری» بیان كرده و مورد قبول وی نیز واقع شده است، و آن این كه عدهای از صحابه در مواردی كه مربوط به امور عبادی از قبیل نماز، روزه و مسایلی از این قبیل بوده است، دستورات پیامبر را بدون چون و چرا اجرا میكردند؛ اما در امور مربوط به مسایل اجتماعی و سیاسی مانند جنگ و صلح، و رهبری، چنین اطاعت و انقیادی را بر خود لازم نمیدانستند بلكه به رأی و اجتهاد خود عمل میكردند. در این مورد نیز رأی و اجتهاد آنان بر این بود كه چون علی ـ علیه السلام ـ در جنگها بسیاری از افراد قریش و مخالفان پیامبر را كشته است، ممكن است تعصبات جاهلی آنان را برانگیزد و از او اطاعت نكنند؛ و یا به خاطر این كه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ او را بر دیگران برتری میداد، حسادت او را در دل داشته و رهبری او را خوش ندارند. و توجیهاتی از این قبیل. البته روشن است كه این احتمالات ارزش علمی و عملی نداشته و از قبیل اجتهاد در مقابل نص است، ولی اگر بخواهیم مخالفت عدهای از صحابه را با نصوص امامت به گونهای توجیه كنیم كه با مبانی اهل سنت نیز سازگار باشد، این تنها راه است. در هر حال، صحابه دارای مقام عصمت نبودهاند تا عمل آنان بر ما حجت شرعی باشد و به خاطر آن از نصوص قرآن و سنت كه حجت شرعی میباشند، دست برداریم. اشكال دوم: چرا علی ـ علیه السلام ـ برای گرفتن حق خود قیام نكرد؟ آیا او از جان خود بیمناك بوده است، در حالیكه این احتمال با توجه به شجاعت و دلاوریهای او در جنگهای صدر اسلام، مردود است؟! پاسخ امت اسلامی در آن زمان از چند جهت دچار مخاطره بود: یكی، از جهت قدرتهای بزرگ خارجی چون روم و ایران، زیرا خطر آنها تا آنجا بود كه پیامبر در آخرین لحظات عمر مبارك خود سپاه اسامه را برای مقابله با حمله احتمالی سپاه روم گسیل داشت. از سوی دیگر،خطر منافقین در داخل جامعه اسلامی یكپارچگی امت اسلامی را تهدید میكرد. بدیهی است در چنین شرایطی اگر امام علی ـ علیه السلام ـ برای گرفتن حق خود قیام میكرد، آتش جنگ داخلی شعلهور میشد، و چه بسا كیان اسلام و قرآن صدمه جبران ناپذیر میدید. از اینرو، امام علی ـ علیه السلام ـ امر مهم را فدای امر اهم كرد و راه مسالمت و سكوت را برگزید، تا در فرصت مناسب حقیقت را بر مسلمانان روشن سازد، چنانكه خود آن حضرت بر این مطلب تصریح كرده است.[9] [1] . طه/ 32ـ29. [2] . طه/ 36. [3] . اعراف/ 142. [4] . شعراء/ 214. [5] . وی از اساتید الازهر بوده است، و كتاب المراجعات نتیجه نوشتههایی است كه میان او و امام شرفالدین عاملی مبادله شده است. [6] . المراجعات، مراجعه 23. [7] . شیخ صدوق(ره)، نام دوازده تن از آنان را با احتجاجاتشان بر امامت علی ـ علیه السلام ـ در كتاب خصال نقل كرده است. [8] . جهت آگاهی از مخالفتهایی كه از طرف برخی صحابه با پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ در زمان حیات آن حضرت شده است به كتاب الاجتهاد و النص تألیف امام شرفالدین عاملی رجوع شود. [9] نهج البلاغه، نامه 62. |
| علی ربانی گلپایگانی - عقاید استدلالی |
| امامت در قرآن و سنت |
| ـ نصوص امامت در قرآن با توجه دلائل متقن، راه تعیین امام منحصر در «نص» است. به این ترتیب، امام را خدا تعیین نموده و پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ معرفی كرده است. البته پس از اثبات نخستین امام، امامان دیگر، هم با معرفی پیامبر تعیین میشوند، و هم با معرفی امام پیشین. اكنون باید ببینیم نصوص امامت كدامند؟ این نصوص دو دستهاند: 1. نصوص قرآنی و آیات امامت 2. نصوص روایی و احادیث امامت در این درس نصوص قرآنی امامت را مورد بررسی قرار میدهیم: آیه ولایت «إِنَّما وَلِیُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاهَ وَ یُؤْتُونَ الزَّكاهَ وَ هُمْ راكِعُونَ».[1] ولی شما فقط خدا و رسول خدا و كسانیاند كه ایمان آوردند و اقامه نماز كردند و در حال ركوع زكات دادند. تفسیر آیه 1. كلمه «اِنَّمَا» بر تخصیص دلالت میكند. یعنی ولایت بر مسلمانان مخصوص خدا، و پیامبر خدا و مؤمنانی است كه در آیه توصیف شدهاند. زمخشری در این زمینه نگاشته است: «وَ مَعْنَی اِنَّمَا وُجُوبُ اِخْتِصَاصِهِمْ بِالْمَولَاهِ».[2] معنای «انما» این است كه موالات مخصوص آنها (كسانی كه در آیه ذكر شدهاند) میباشد. 2. در مورد این كه مقصود از ولایت چیست، دو دیدگاه وجود دارد. علمای اهل سنت آن را به معنای محبت و نصرت، و علمای شیعه آن را به معنای زعامت و رهبری دانستهاند. 3. دلیل قول شیعه این است كه اولاً: ولایت به معنای محبت و نصرت به پیامبر و عدهای از مؤمنین اختصاص ندارد، بلكه امری عمومی است. یعنی همه مؤمنین باید دوستدار و یاور یكدیگر باشند، چنانكه قرآن كریم میفرماید: «وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ».[3] ثانیاً: روایات بسیاری از طریق شیعه و اهل سنت وارد شده كه آیه در شأن علی ـ علیه السلام ـ نازل شده است، آنگاه كه فقیری وارد مسجد شد واز مردم كمك خواست، و كسی به او كمك نكرد، علی ـ علیه السلام ـ كه در حال ركوع بود، با دست خود به او اشاره كرد و انگشتر خویش را به او داد، سپس آیه یاد شده، بر پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ نازل شد.[4] 4. دلیل قول اهل سنت این است كه این آیه بین آیاتی واقع شده است كه مسلمانان را از ولایت اهل كتاب نهی كرده است. بنابراین، سیاق آیات قرینه است بر این كه مقصود از ولایت در آیه مورد بحث نیز محبت و نصرت میباشد. لیكن این استدلال صحیح نیست، زیرا قرینه سیاق دلیل ظنّی است نه قطعی، و دلیل ظنی در جایی قابل استناد است كه دلیلی بر خلاف آن نباشد. در اینجا نیز و آن چه در اثبات قول نخست گفته شد، با قرینه سیاق مخالف است، بنابراین، در این صورت نمیتوان به آن استناد كرد. پرسش اگر آیه در شأن علی ـ علیه السلام ـ نازل شده است، چرا عبارت جمع «الذین آمنوا» به كار رفته است؟ پاسخ به كار بردن لفظ جمع در مورد یك فرد به قصد تعظیم و تكریم و در كلام عرب و غیر آن رایج است.[5] نیز ممكن است حكمت آن تشویق مؤمنان به انفاق در راه خدا باشد، كه حتی در حال نماز نیز از آن غفلت نكنند.[6] پرسش چگونه امام علی ـ علیه السلام ـ متوجه فقیر شد، با اینكه در حال خواندن نماز بود و آن حضرت در حال نماز جز به خدا به چیز دیگری توجه نمیكرد، چنانكه نقل شده است، تیری به پایش رفته بود و او طاقت تحمل درد جراحی آن را نداشت، تا این كه در حال نماز آن را از پای او بیرون آوردند؟! پاسخ توجه به فقیر و صدقه دادن به او كاری پسندیده و عبادت است، و خود نوعی توجه به خدا است. بنابراین، مایه عیب و نقص نخواهد بود. آن چه شایسته مقام اولیای الهی نیست، منصرف شدن از خدا به غیر خداوند است. و اصولاً ممكن است این كار به خواست خداوند انجام شده تا هم اهمیت انفاق نشان داده شود، و هم زمینهای برای نزول آیه ولایت فراهم گردد. آیه تبلیغ «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ یَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْكافِرِینَ».[7] ای پیامبر آن چه از سوی پروردگارت بر تو نازل شده است را ابلاغ كن، اگر این كار را انجام ندهی، رسالت خدا را ابلاغ نكردهای، و خدا تو را از خطر مردم حفظ میكند، به درستی كه خدا كافران را هدایت نمیكند. تفسیر آیه مفاد این آیه شریفه آن است كه دستوری از جانب خدا بر پیامبر نازل شده بود، و پیامبر از ابلاغ آن بیمناك بود، ولی خداوند با تأكید خاصی او را به ابلاغ آن فرمان داد و مطمئن ساخت كه در این راه خطری متوجه او نخواهد بود. و اینكه این دستور به قدری اهمیت دارد كه تبلیغ نكردن آن به منزله تبلیغ نكردن اصل رسالت است: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» بدیهی است پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ هیچ گاه به خاطر ترس از جان خود در تبلیغ رسالت الهی كوتاهی نكرده است. بنابراین، ترس او از این جهت نبوده است، آنچه در اینجا به نظر درست میآید این است كه این دستور در برگیرنده حكمی بوده كه ممكن بود به شأن و موقعیت پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ در اذهان عدهای از مسلمانان صدمه وارد كند، یعنی مشتمل بر حكمی بوده است كه در ظاهر امر در برگیرنده نفع شخصی یا قومی برای آن حضرت بوده است. این حكم به قرینه روایات بسیار كه در شأن نزول آیه وارد شده است، همان ولایت و رهبری علی ـ علیه السلام ـ بوده است؛ زیرا در روایات شأن نزول آمده است كه این آیه در جریان غدیرخم نازل شده است. از اینرو، ابلاغ این حكم میتوانست این ذهنیت را برای برخی از مسلمانان ایجاد كند كه پیامبر نیز مانند فرمانروایان بشر است كه بستگان خود را به عنوآنجانشین خویش تعیین میكنند، به ویژه آنكه در میان مسلمانان عده زیادی افراد منافق وجود داشتند كه از چنین فرصتهایی، بهترین بهرهبرداری را به نفع مقاصد خود مینمودند. از سوی دیگر، وجود یك رهبر لایق و با كفایت برای حفظ اسلام بسیار مهم و تعیین كننده، و عدم وجود آن برای اسلام خطرساز است، از اینرو، نفی ابلاغ رسالت به خاطر ابلاغ نكردن آن كاملاً استوار و حساب شده است.[8] بنابراین، با توجه به قراین زیر به دست میآید كه حكم مورد نظر در این آیه، همان ولایت و امامت علی ـ علیه السلام ـ است: 1. پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ از ابلاغ این حكم بیمناك بوده است، و ترس آن حضرت مربوط به مقام رسالت بوده است، نه خطر جانی و مانند آن. 2. علی ـ علیه السلام ـ پسر عمو و داماد پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ بود، و تعیین او به عنوان رهبر اسلامی پس از پیامبر میتوانست این ذهنیت را ایجاد كند كه مقام نبوت همانند مقام سلطنت و فرمانروایی معهود در میان بشر است. 3. در میان مسلمانان افراد منافقی بودند كه از هر فرصتی برای رسیدن به مقاصد شوم خود استفاده میكردند. 4. نقش رهبری لایق در حفظ اسلام، دستآورد رسالت پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ و بسیار تعیین كننده است. بنابراین، به جا است كه عدم ابلاغ آن با عدم ابلاغ اصل رسالت یكسان دانسته شود. 5. روایات بسیاری وارد شده است كه آیه در جریان غدیرخم و در رابطه با مسئله ولایت وامامت علی ـ علیه السلام ـ نازل گردیده است.[9] آیه اكمال دین و یأس كافرین «الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ كَفَرُوا مِنْ دِینِكُمْ فَلاتَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْكُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِیناً».[10] امروز كافران از دین شما ناامید شدند پس از آنان نترسید بلكه از من بترسید، امروز دین شما را كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم و از اسلام به عنوان یك دین برای شما راضی شدم. این آیه كریمه تصریح دارد بر این كه در تاریخ اسلام و در عصر رسول اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ روزی بوده كه در آن واقعهای رخ داده است كه چند ویژگی داشته است: 1. كافران از اینكه بتوانند دین اسلام را از بین ببرند ناامید شدند. 2. در این صورت، مسلمانان نباید ازناحیه خطر كافران بر دین اسلام بیمناك باشند، بلكه باید از سنن و قوانین الهی بیمناك باشند، كه چه بسا رعایت نكردن آنها به دین آنان صدمه وارد نماید. 3. در آن روز دین، كامل گردید. 4. نعمت الهی بر مسلمانان به مرحله نهایی رسید. 5. دین اسلام با آن قانون و دستور ویژه، مورد رضایت خداوند قرار گرفت. اكنون باید دید آن روز چه روزی بوده؟ و دستوری كه در آن روز از جانب خدا بر پیامبر نازل گردیده و آن حضرت آن را به مسلمانان ابلاغ كرده چه بوده است كه این همه آثار مهم را به دنبال داشته است؟ از مراجعه به قرآن كریم و تاریخ اسلام به دست میآید كه كافران با ترفندهای مختلف با پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ مخالفت و مبارزه نمودند، ـ گاهی از راه تطمیع، گاهی با طرح نقشه كشتن ناگهانی پیامبر، و بالاخره از راه جنگهای مختلف ـ ولی نتیجهای نگرفتند، و آخرین نقطه امید آنها این بود كه چون پیامبر فرزند پسر ندارد. بنابراین، پس از آنكه وفات كرد كسی كه مطابق سنتهای رایج بشری و نیز سنن جاهلیت بتواند جانشین او شود، وجود ندارد. [1] . مائده/ 55. [2] . تفسیر كشاف، ج 1، ص 648. [3] . توبه/ 72. [4] . به تفسیر المیزان، ج 6، ص 20ـ16 و المراجعات، ص 161ـ160 رجوع شود. [5] . مجمع البیان، ج 4ـ3، ص 211. [6] . الكشاف، ج 1، ص 649. [7] . مائده/ 67. [8] . المیزان، ج 6، ص 52ـ45. [9] . جهت آگاهی از روایات وارد در شأن نزول آیه به الغدیر، ج 1، ص 223ـ214 رجوع شود. [10] . مائده/ 3. |
| علی ربانی گلپایگانی - عقاید استدلالی |
| در این كه امام چگونه تعیین میشود، دو نظریه است: 1. نظریه شیعه، كه راه تعیین امام را منحصر در نص شرعی میداند. یعنی امامت مقامی است انتصابی و نصب امام، حق خداوند است، همانگونه كه نبوت نیز مقامی انتصابی است، و تعیین پیامبر حق و شأن خداوند است و بس. 2. نظریه مورد قبول اهل سنت، كه میگویند: راه تعیین امام منحصر در نص شرعی نیست، زیرا امامت انتصابی نبوده و مسلمانان میتوانند خود، امام و جانشین پیامبر را انتخاب كنند. در این درس، دلایل این دو نظریه را بررسی میكنیم. الف. دلایل لزوم نصب امام از جانب خدا 1. برهان عصمت همانگونه كه در درسهای گذشته بیان گردید، یكی از شرایط امام، عصمت است. اینك میگوییم و از آنجا كه عصمت صفتی است درونی، و كسی جز خدا كه دانای آشكار و پنهان است از آن آگاه نیست، بنابراین تعیین امام حق و شأن خداوند است. 2. سیره پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ : رجوع به سیره پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ بیانگر این نكته است كه آن بزرگوار نسبت به سرنوشت مسلمانان حساسیت فراوان نشان میداد، و از بیان كوچكترین مطلبی كه مایه سعادت و رشد و تعالی آنان بود فروگذار نمیكرد. بدیهی است كه مسئله خلافت و امامت از مسایل مهم و سرنوشتساز میباشد، و به همین دلیل پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ هرگاه برای حضور در غزوات و مانند آن مدینه را ترك میكرد، جانشینی برای خود معین مینمود، چنانكه در غزوه تبوك علی ـ علیه السلام ـ را به عنوان خلیفه خود تعیین كرد. با این حال، چگونه ممكن است پیامبر گرامی ـ صلّی الله علیه و آله ـ كسی را به عنوان خلیفه خود پس از وفات خود تعیین نكرده باشد؟ خواجه نصیر الدین طوسی(ره) دو دلیل یاد شده را چنین بیان كرده است: «وَ الْعِصْمَهُ تَقْتَضِی النَّصَّ، وَ سِیرَتُهُ» عصمت امام، و سیره پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ اقتضاء میكند كه امام از طریق «نص» تعیین شود. 3. برهان لطف نصب امام از جانب خداوند، مقتضای لطف الهی است، و ترك لطف قبیح است، و خداوند از هرگونه فعل ناروایی پیراسته است. 4. برهان رحمت به نص قرآن كریم، خداوند اظهار رحمت به بندگان را برخود لازم كرده است، چنانكه میفرماید: «كَتَبَ رَبُّكُم عَلی نَفْسِهِ الرَّحْمهَ».[1] شكی نیست كه وجود امام از مظاهر و جلوههای بارز رحمت خداوندی است. 5. برهان هدایت به نص قرآن كریم، هدایت انسانها از شؤون و لوازم ربوبیت الهی است، چنانكه میفرماید: «ان علینا لَلهدی».[2] هدایتگری خدا به دو صورت انجام میشود: تكوینی و تشریعی. هدایت تكوینی، هدایت تكوینی، همان عقل و فطرت است،و هدایت تشریعی عبارت است از: نبوت و امامت. به عبارت دیگر یكی از شؤون امام هدایتگری است، كه در حقیقت تجسم هدایتگری خداوند است. مناظره هشام بن حكم با عمرو بن عبید عمرو بن عبید (80ـ143) دومین متكلم برجسته معتزله است كه پس از واصل بن عطا (80ـ131) رهبری معتزله را در علم كلام برعهده داشت. وی مجلس موعظه و درس مهمی در مسجد بصره داشت كه در زمینههای احكام، عقاید و اخلاق دینی با مخاطبان و شاگردان خود سخن میگفت. هشام بن حكم[3] از یاران و شاگردان به نام امام صادق و امام كاظم ـ علیهما السلام ـ بود و در فن مناظره مهارت فوق العادهای داشت، وی از شهرت عمرو بن عبید و مجلس درس او در بصره و عقاید وی در باب امامت مطلع شد، از این رو مدینه را به قصد بصره ترك گفت، و در مجلس درس عمرو حاضر شد، و پس از اجازه گرفتن از او و موافقت عمرو، سؤال خود را به این صورت مطرح كرد: آیا تو چشم داری؟! عمرو گفت: با این كه خود میبینی من چشم دارم، چرا چنین سؤالی را مطرح میكنی؟ هشام گفت: پرسشهای من از این قبیل است. عمرو گفت: با این كه چنین سؤالی احمقانه است، ولی میتوانی مطرح كنی. هشام: آیا تو چشم داری؟ عمرو: آری. هشام: با آن چه میكنی؟ عمرو: رنگها و افراد را با آن میبینم. هشام: آیا تو بینی داری؟ عمرو: آری. هشام: با آن چه كاری انجام میدهی؟ عمرو: بوییدنیها را میبویم. هشام: آیا تو دهان (زبان) داری؟ عمرو: با آن طعمها را میچشم. هشام: آیا تو گوش داری؟ عمرو: آری. هشام: با آن چه میكنی؟ عمرو: با آن صداها را میشنوم. هشام: آیا تو قلب (قوه درك و فهم) داری؟ عمرو: آری. هشام: با آن چه كاری انجام میدهی؟ عمرو: كارهایی را كه اعضاء و حواس یاد شده من انجام میدهند، از یكدیگر تمیز میدهم. هشام: آیا داشتن خود آن اعضاء و جوارح برای انجام كارهایشان كافی نیست؟ عمرو: خیر. هشام: چرا كافی نیست. با این كه آنها صحیح و سالم میباشند؟ عمرو: هرگاه برای جوارح و حواس شك و تردیدی در مورد كار خویش رخ دهد، به قلب رجوع میكنند، و این قلب است كه شك را برطرف كرده و یقین را جایگزین آن میكند. هشام: بنابراین، خداوند قلب را آفریده است تا شك و تردید جوارح را برطرف كند؟ عمرو: آری. هشام: پس وجود قلب (مركز فهم و نظارت بر اعضاء) ضروری است، و بدون آن حواس به یقین نمیرسند؟ عمرو: آری. هشام: بنابراین، خداوند ـ تبارك و تعالی ـ برای جوارح تو امام و راهنما قرار داده، تا درست را از نادرست تشخیص داده و شك و تردید را برطرف سازد، در این صورت چگونه خلق خویش را در شك و تردید و اختلاف رها كرده، و امام و راهنمایی كه در شك و اختلاف به او رجوع كنند، برای آنان تعیین نكرده است؟ این جا بود كه عمرو از سخن فروماند، و دانست كه او هشام بن حكم است، لذا وی را تكریم نمود و او را به جای خود نشاند و تا هشام در مجلس حضور داشت، سخنی نگفت. آنگاه كه هشام این مناظره را برای امام صادق ـ علیه السلام ـ و عدهای از یاران او حكایت كرد، امام ـ علیه السلام ـ به او فرمود: چه كسی این مطالب را به تو آموخته است؟ هشام گفت: از شما آموختهام، و خود آن را به این صورت تألیف و تنظیم نمودم. امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمود: به خدا سوگند، این مطلب در صحف ابراهیم و موسی ـ علیهما السلام ـ نوشته شده است.[4] ب: دلایل عدم لزوم نصب امام و نقد آن برخی از متكلمان اهل سنت برای اثبات عقیده خود مبنی بر اینكه امامت امری انتخابی است و تعیین امام به رأی و نظر مردم واگذار شده است، به آیات شوری استدلال كردهاند. در اینجا به بررسی این استدلالها و نقد آنها میپردازیم. نخستین آیه «وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ».[5] خداوند در این آیه شریفه، پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ را موظف میسازد كه در امور با مسلمانان مشورت كند، و پس از تصمیمگیری بر خدا توكل كرده و در انجام تصمیم خود تردید نكند. این دستور مخصوص پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ نیست، بلكه به منزله یك منشور كلی برای امت اسلامی است، یعنی آنان نیز باید در امور مهم مربوط به سرنوشت خود بایكدیگر مشورت نمایند، و مسئله امامت یكی از مهمترین این امور است. نقد با توجه به این كه در این آیه شریفه پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ مورد خطاب واقع شده، و موظف گردیده است كه با مسلمانان در امور مهم مشورت كند، معلوم میشود كه این دستور مربوط به پیامبر به عنوان رهبر جامعه اسلامی صادر شده است. از این رو آیه كریمه بیانگر یك اصل كلی در شیوه رهبری و مدیریت جامعه اسلامی است، یعنی بهرهگیری از اصل مشورت و نظر خواهی از دیگران، اما این كه باید مسلمانان خود با یكدیگر به مشورت بپردازند، از این آیه چیزی استفاده نمیشود. حاصل آن كه: این آیه یكی از وظایف حاكم و فرمانروای اسلامی را بیان میكند و آن مشورت نمودن با مردم در امور مهم حكومت است، و اما اینكه حاكم اسلامی چگونه تعیین میشود، از این آیه چیزی استفاده نمیشود. آیه دوم «وَ الَّذِینَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ وَ أَقامُوا الصَّلاهَ وَ أَمْرُهُمْ شُورى بَیْنَهُمْ».[6] كسانی كه (فرامین) پروردگار خود را اجابت كرده، نماز را برپا داشته، و امرشان مبتنی بر مشورت در میان خودشان است. وجه استدلال به آیه چنین است كه چون كلمه «أمر» به ضمیر «هْم» اضافه شده است، بر عمومیت حكم دلالت میكند، یعنی همه امور مربوط به مؤمنان را شامل میشود، و خلافت نیز یكی از آن امور است. نقد این استدلال در صورتی تمام است كه امر خلافت و امامت از اموری باشد كه مربوط به مؤمنان بوده و به آنها واگذار شده باشد، در حالی كه این خود همان چیزی است كه مورد بحث و اختلاف میان شیعه و اهل سنت است. بدیهی است استدلال بر مسئله مورد اختلاف با استناد به خود آن، مصادره به مطلوب و دُورِ باطل است. پرسش اگر بیعت مردم و رأی آنان در تعیین رهبر نقشی ندارد، و تعیین آن از طرف خداوند است،چرا امام علی ـ علیه السلام ـ در احتجاج با معاویه به بیعت مردم با خود استناد كرده و فرموده است: «اِنَّهُ بایَعنی القَوْمُ الَّذِینَ بایَعُوا اَبَابَكرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ عَلَی مَا بَایَعُوهُمْ عَلَیْهِ».[7] همان كسانی كه با ابوبكر و عمر و عثمان بیعت كرده بودند، با من نیز بیعت كردهاند. پاسخ این استدلال امام علی ـ علیه السلام ـ از قبیل «الزام»، یعنی استدلال به مطلبی است كه مورد قبول طرف مقابل میباشد، كه این گونه استدلال در این قبیل موارد بهترین شیوه احتجاج است. گذشته از این، باید توجه داشت كه فرضیه شوری در مسئله امامت با شیوه به خلافت رسیدن عمر نقض میشود، زیرا او توسط ابوبكر به خلافت رسید، چنانكه عثمان نیز از طریق بیعت افراد خاصی كه عمر آنان را تعیین كرده بود، به خلافت رسید. ن: 1672م [1] . انعام/ 54. [2] . لیل/ 12. [3] . تاریخ ولادت ووفات وی دقیقاً معلوم نیست، ولی با توجه به پارهای قراین و شواهد تاریخی، ولادت وی در اوایل قرن دوم هجری بین سالهای 110 تا 120 هجری قمری بوده است، و تاریخ وفات وی نیز به گفته نجاشی و بعضی دیگر سال 119 هجری بوده است. [4] . اصول كافی،ج 1، كتاب الحجه، باب اول، حدیث سوم. [5] . آل عمران/ 159. [6] . شوری/ 38. [7] . نهج البلاغه/ نامه 6. |
| علی ربانی گلپایگانی - عقاید استدلالی |
| امامت در لغت واژه «امامت» در لغت به معنای رهبری و پیشوایی، و «امام» به معنای مقتدا و پیشواست، خواه انسان باشد،یا چیز دیگر، چنانكه ابن فارس گفته است: «امام، كسی است كه در كارها به او اقتدا میشود، و پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ امام ائمه، و خلیفه، امام رعیت، و قرآن، امام مسلمان است».[1] قرآن كریم، همانگونه كه برخی از انسانها را امام نامیده، كتاب آسمانی حضرت موسی ـ علیه السلام ـ را نیز امام خوانده است، آنجا كه در مورد حضرت ابراهیم ـ علیه السلام ـ فرموده است: «إِنِّی جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً».[2] من تو را پیشوای مردم قرار دادم. و درباره كتاب حضرت موسی ـ علیه السلام ـ فرموده است: «وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى إِماماً وَ رَحْمَهً».[3] پیش از قرآن كتاب موسی به عنوان پیشوا و مایه رحمت، نازل گردید. و در جای دیگر، لوح محفوظ را نیز «امام مبین» خوانده و میفرماید: «وَ كُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ».[4] هر چیزی را در «امام مبین» (لوح محفوظ) برشمردهایم. امامت در اصطلاح متكلمان متكلمان اسلامی برای امامت تعاریف مختلفی ذكر كردهاند، و غالباً امامت را «ریاست و رهبری عمومی جامعه در زمینه امور دینی و دنیوی» دانستهاند، نمونههایی از این تعاریف را یادآور میشویم: 1. امامت، رهبری عمومی دینی است كه در برگیرنده ترغیب مردم به آن چه مایه حفظ مصالح دینی و دنیوی آنها، و بازداشتن آنان از آن چه مایه زیان آنها است، میباشد.[5] 2. امامت، رهبری و بالاصاله در امور دین است.[6] 3. امامت، جانشینی پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ در برپاداشتن دین است به گونهای كه پیروی او بر همه امت واجب است.[7] 4. امامت، رهبری عمومی در امر دین و دنیا به عنوان جانشینی پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ است.[8] توضیحات 1. مقصود از قید «بالاصاله» در تعریف دوم، احتراز از رهبری به نیابت از امام است،مانند نواب خاصه و عامه امام عصر(عج) . 2. مقصود از «امور دینی» در دو تعریف اول و دوم این نیست كه وظیفه امام منحصر در اداره امور دینی مردم است، و هیچگونه مسؤولیتی نسبت به امور دنیوی ندارد، بلكه مراد این است كه امور دنیوی، منهای جنبههای اخلاقی و دینی آنها، از شؤون امامت نیست. مثلاً قضاوت در اینكه كدام اثر هنری برجستهترین آثار هنری است، از وظایف ویژه امام به شمار نمیرود، هر چند امام میتواند واجد چنین مهارت علمی باشد، و احیاناً برجستهترین هنرمند را نیز معرفی كند، ولی این كار را به عنوان یك صاحب نظر و هنرشناس انجام میدهد، نه به عنوان امام».[9] 3. وجه اینكه در تعاریف علمای اهل سنت بر مسئله خلافت و جانشینی پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ تأكید شده، و در تعاریف علمای شیعه قید «بالاصاله» آمده، این است كه علمای شیعه در عین اینكه امام را خلیفه و جانشین پیامبر میدانند، او را خلیفه الهی و منصوب از جانب خداوند میدانند، ولی علمای اهل سنت امام را برگزیده از جانب مردم به عنوان جانشینی پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ میدانند، نه خلیفه خداوند، چنانكه در بحثهای آینده توضیح داده خواهد شد. 4. خلافت و امامت دو عنوان برای یك حقیقت میباشند كه هر یك ناظر به جنبه خاصی از آن است، خلافت ناظر به جنبه ارتباط آن با خدا و پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ و امامت ناظر به جنبه ارتباط آن با امت اسلامی، یعنی قیادت و رهبری آنها است، بدین جهت در روایات و نیز كلمات متكلمان اسلامی هر دو تعبیر به كار رفته است. ابعاد مسئله امامت مسئله امت، ابعاد گوناگونی دارد، مهمترین آنها عبارتند از: 1. بعد اعتقادی از این نظر كه حفظ و بقای دین به امامت وابسته است، امامت یك مسئله اعتقادی است؛ زیرا اعتقاد به حدوث و بقای دین بر هر مسلمانی واجب است، بنابراین اعتقاد به آن چه حدوث و بقای دین در گرو آن است نیز واجب است، حدوث دین وابسته به نبوت، و ادامه آن وابسته به امامت میباشد، بنابراین، همانگونه كه اعتقاد به نبوت، اعتقادی دینی و واجب است، اعتقاد به امامت نیز چنین است. 2. بعد سیاسی سیاست، عبارت است از تدبیر امور جامعه از طریق تدوین قوانین لازم و اجرای آنها، و غایت عقلانی آن اصلاح زندگی مادی و معنوی افراد جامعه است. و چنانكه بحثهای آینده بیان خواهد شد، اصلاح زندگی مادی و معنوی بشر، از طریق تعلیم معارف الهی و اجرای احكام دینی، فلسفه اصلی امامت را تشكیل میدهد.[10] 3. بعد تاریخی مسئله امامت در امتداد نبوت و خاتمیت است، از این رو در مرحلهای از تاریخ اسلام آغاز شده و تا امروز ادامه یافته و از این پس نیز تا آخرین لحظه حیات دنیوی بشر باقی خواهد بود. بنابراین، چگونگی تعیین نخستین امام، و امامان پس از او، و عكسالعمل مسلمانان در اینباره و بالاخره حوادث تاریخی امامت، از موضوعات مهم و حساس تاریخ اسلام به شمار میرود. هر یك از ابعاد یاد شده مربوط به علم خاصی است، بعد اعتقادی آن از مسایل علم كلام است. بعد سیاسی آن در علومی مانند فلسفه سیاست و جامعهشناسی مورد بحث واقع میشود، و بعد تاریخی آن بخشی از تاریخ اسلام را تشكیل میدهد، بحث درباره امامت از بعد سیاسی و تاریخی اختصاص به علمای اسلام ندارد، و مبتنی بر داشتن باور اسلامی نیست، ولی بحث درباره آن از جنبه اعتقادی مبتنی بر ایمان اسلامی ومخصوص متكلمان اسلامی است، مگر آن كه كسی كلام اسلامی را از جنبه تاریخی مطالعه كند كه در این صورت بحثی پیرامون دینی خواهد بود. فلسفه و ضرورت امامت فلسفه و ضرورت امامت، همان فلسفه و ضرورت نبوت است جز در ابلاغ وحی تشریعی و آوردن شریعت كه با ختم نبوت پایان پذیرفته است. تبیین و توضیح این نكته را طی عناوین زیر یادآور میشویم: 1. تبیین مفاهیم قرآن یكی از وظایف پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ تبیین معانی و مفاهیم قرآن كریم بود، خداوند خطاب به پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ میفرماید: «وَ أَنْزَلْنا إِلَیْكَ الذِّكْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ».[11] ما ذكر (قرآن) را بر تو نازل كردیم تا آنچه برای مردم نازل میشود را برای آنها تبیین نمایی. پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ نیز در حدیث ثقلین، عترت ـ علیهم السلام ـ خود را ملازم و همراه با قرآن قرار داده و فرموده است: «اِنّی تارِكُ فیكُمُ الثِّقْلَینْ كِتابَ اللهِ وَ عِتْرَتی». من دو شیئی گرانبها را در میان شما میگذارم، این دو عبارتند از: كتاب خدا، و عترت من. یعنی فهم حقایق قرآن را باید با راهنمایی عترت ـ علیهم السلام ـ آموخت. هم چنین تأویل قرآن را جز خدا و راسخان در علم نمیدانند، چنانكه قرآن كریم میفرماید: «وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ».[12] و در روایات آمده است كه: ائمه معصومین ـ علیهم السلام ـ راسخان در علم میباشند.[13] 2. داوری در منازعات در بحث نبوت یادآور شدیم كه یكی از اهداف نبوت، داوری در اختلاف و منازعات بوده است، چنانكه خداوند میفرماید: «فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِیَحْكُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیَما اخْتَلَفُوا فِیهِ».[14] خدا پیامبران را بشارت دهنده و بیم دهند برانگیخت، و كتاب را به حق با آنان نازل كرد، تا در اختلافات مردم داوری كند. نكته جالب توجه در این آیه شریفه آن است كه داوری به كتاب نسبت داده شده است، زیرا معیار داوری همان احكام الهی است كه كتاب در برگیرنده آنها است. بدیهی است اختلاف و نزاع به زمان پیامبران اختصاص ندارد، لیكن از آنجا كه حل این اختلافات به وجود افراد برگزیده از جانب خدا نیاز دارد، پس از ختم نبوت نیز این ضرورت وجود دارد، و در نتیجه وجود امام، بسان پیامبر، امری لازم و ضروری است. 3. ارشاد و هدایت انسانها ارشاد و هدایت انسانها در زمینه اعتقاد، احكام دینی، و مسایل اخلاقی و اجتماعی، یكی دیگر از اهداف رسالت پیامبران الهی است. این نیز هدف از ویژگیهای نبوت نیست و به انسانهایی كه در عصر پیامبران زندگی میكردند اختصاص نداشته است. بنابراین، اگر بعثت پیامبران به انگیزه ارشاد و هدایت بشر كاری بایسته و لازم بوده است، این بایستگی و لزوم در مورد امامت نیز موجود است. 4. اتمام حجت بر بندگان یكی از اهداف رسالت پیامبران، اتمام حجت از جانب خداوند بر بندگان است، قرآن در اینباره میفرماید: «رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ لِئَلاَّ یَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّهٌ بَعْدَ الرُّسُلِ».[15] پیامبرانی بشارت دهنده و بیم دهنده (را برانگیخت) تا پس از فرستادن رسولان، مردم بر خدا حجت نداشته باشند. این امر نیز اختصاص به زمان خاصی ندارد، از این روی امام علی ـ علیه السلام ـ فرموده است: «لا تَخْلُو الأرضُ مِنْ قائِمِ للهِ بِحُجهٍ إما ظاهِراً مَشهوراً و أو خائِفاً مَعموراً، لِئلا تَبْطُلْ حُجَجُ اللهِ وَ بَیناتُه... یَحْفَظُ اللهُ بِهِم حُحَجَهُ و بَیّناتِهِ اُولئكَ خُلَفاءُ الله فی أرضهِ، وَ الدُعاهُ اِلی دینِهِ.»[16] [1] . مقاییس اللغه، ج 1، ص 28. [2] . بقره/ 124. [3] . هود/ 17. [4] . یس/ 12. [5] . این تعریف از خواجه نصیرالدینطوسی در كتاب قواعد العقاید است، ص 108، شایان ذكر است كتاب یاد شده همراه با پانوشتهای نگارنده، توسط مركز مدیریت حوزه علمیه قم چاپ شده است. [6] . این تعریف از سدیدالدین حمصی رازی در كتاب المنقذ من التقلید، است، ج 2، ص 236، این كتاب در دو جلد توسط انتشارات جامعه مدرسین قم چاپ شده است. [7] . این تعریف از قاضی عضدالدین ایجی اشعری است، شرح مواقف، ج 8، ص 344. [8] . این تعریف از سعدالدین تفتازانی اشعری است، شرح مقاصد، ج 5، ص 232. [9] . این توضیح برگرفته از كلام سدیدالدین حمصی است، به كتاب المنقذ من التقلید، ج 2، ص 238ـ236 رجوع نمایید. [10] . با این بیان روشن میشود كه ابعاد فرهنگی،اقتصادی، نظامی و سایر ابعاد اجتماعی امامت، همگی زیر مجموعه بعد سیاسی میباشند، از این رو به ذكر جداگانه آنها نیاز نیست. [11] . نحل/ 44. [12] . آل عمران/ 7. [13] . اصول كافی، ج 1، كتاب حجت، باب الراسخین فی العلم. [14] . بقره/ 213. [15] . نساء/ 165. [16] . نهج البلاغه، صبحی صالحی كلمات قصار، شماره 139. |
| علی ربانی گلپایگانی - عقاید استدلالی |
| شیعه در لغت و اصطلاح شیعه در لغت بر دو معنا اطلاق میشود، یكی توافق و هماهنگی دو یا چند نفر بر مطلبی، و دیگری، پیروی كردن فردی یا گروهی، از فرد یا گروهی دیگر.[1] و در اصطلاح به آن عده از مسلمانان گفته میشود كه به خلافت و امامت بلافصل علی ـ علیه السّلام ـ معتقدند، و بر این عقیدهاند كه امام و جانشین پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ از طریق نصّ شرعی تعیین میشود، و امامت حضرت علی ـ علیه السّلام ـ و دیگر امامان شیعه نیز از طریق نص شرعی ثابت شده است.[2] اطلاق شیعه بر دوستان و پیروان علی ـ علیه السّلام ـ نخست، از طرف پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ صورت گرفته است. این مطلب، در احادیث متعددی كه از آن حضرت روایت شده، مطرح شده است. چنان كه سیوطی از جابربن عبدالله انصاری و ابن عباس و علی ـ علیه السّلام ـ روایت كرده كه پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ درتفسیر آیه « إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّهِ» (بیّنه/7) اشاره به علی ـ علیه السّلام ـ كرده و فرمودهاند: «تو و شیعیانت» روز قیامت، رستگار خواهید بود.»[3] در تاریخ شیعه، فرقههایی پدید آمده است، كه بسیاری از آنها منقرض شدهاند، و بحث درباره آنها فایده چندانی ندارد. فرقههای اصلی شیعه كه هم اكنون نیز موجوند عبارتند از: شیعه اثنا عشریه، شیعه زیدیّه، و شیعه اسماعیلیه، درباره هر یك از آنها در فصلی جداگانه به اختصار بحث خواهیم كرد. موضوع بحث در این فصل، شیعه اثنا عشریه است. وجه تسمیه اكثریت شیعه، را شیعه امامیه یا اثنا عشریه تشكیل میدهد، از آنجا كه آنان جانشینان پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ را دوازده نفر میدانند، اثنا عشریه (دوازده امامی) نامیده شدهاند. نام و خصوصیات امامان دوازدهگانه در احادیثی كه از پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ روایت شده، بیان گردیده است آنان عبارتند از: 1. علی بن ابی طالب ـ علیه السّلام ـ 2. حسن بن علی ـ علیه السّلام ـ 3. حسین بن علی ـ علیه السّلام ـ 4. علی بن الحسین ـ علیه السّلام ـ (امام سجّاد) 5. محمد بن علی (امام باقر ـ علیه السّلام ـ) 6. جعفر بن محمد (امام صادق ـ علیه السّلام ـ) 7. موسی بن جعفر ( امام كاظم ـ علیه السّلام ـ) 8. علی بن موسی (امام رضا ـ علیه السّلام ـ) 9. محمد بن علی (امام جواد ـ علیه السّلام ـ) 10. علی بن محمد (امام هادی ـ علیه السّلام ـ)11. حسن بن علی (امام عسكری ـ علیه السّلامـ) 12. حجه بن الحسن (مهدی موعود (عج)). شیعه اثناعشریه بر مسئله امامت تأكید خاصّی داشته و عصمت امام و افضلیت او را بر دیگر افراد امت اسلامی بسیار مهم و اساسی میداند. و از طرفی، امامت را، پس از سه امام نخست، منحصر در فرزندان امام حسین ـ علیه السّلام ـ میداند. با توجه به این عقاید ویژه درباره امامت، به «امامیه» شهرت یافته است. شیخ مفید، پس از تعریف شیعه به كسانی كه به امامت بلافصل علی ـ علیه السّلام ـ عقیده دارند درباره شیعه امامیه گفته است: «این عنوان، مخصوص آن دسته از شیعه است كه به وجود امام در هر زمان، و وجوب نصّ جلّی، و عصمت و كمال برای هر امامی معتقد است، و امامت را (غیر از سه امام نخست) منحصر در فرزندان امام حسین ـ علیه السّلام ـ میداند...»[4] تاریخ پیدایش تشیّع گرچه، در عصر پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ درباره پارهای از مسایل، اختلاف نظرهایی میان مسلمانان پدید آمد،[5] ولی فرقهها و دستهبندیهایی كه بعدها پیدا شد، در ان زمان وجود نداشت. ولی پس از رحلت پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ اختلافاتی پدید آمد كه سبب پیدایش فرقههای مختلف در میان مسلمانان گردید. مهمترین اختلافی كه در نخستین روزهای پس از رحلت پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ پدید آمد، مربوط به مسئله خلافت و امامت بود كه مسلمان را به دو دسته تقسیم كرد. یك دسته معتقد بودند كه امامت، همانند نبوت، منصب و مقامی الهی است و از شرایط امام این است كه معصوم از خطا و گناه باشد، و این صفت را جز خداوند كسی نمیداند، بنابراین راه تعیین امام نصّ الهی است كه در قرآن یا احادیث نبوی بیان شده است، و طبق این نصوص، علی بن ابی طالب ـ علیه السّلام ـ جانشین پیامبرـ صلّی الله علیه و آله ـ و امام مسلمین است. حضرت علی ـ علیه السّلام ـ و بنی هاشم و گروهی از بزرگان صحابه، اعم از مهاجرین و انصار، طرفدار این نظریه بودند. و این همان عقیده شیعه ـ خصوصاً شیعه امامیه ـ در مسئله امامت است. و دسته دیگر ـ كه در رأس آنها ابوبكر و عمر قرار داشتند ـ بر این عقیده بودند كه پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ برای خود جانشین تعیین نكرده است، و این كار را به مسلمانان واگذار كرده است. بر این اساس، و با توجه به اهمیت مسئله خلافت و امامت و نقش حیاتی آن در سرنوشت امت اسلامی، در یك اقدام شتابزده ـ در شرایطی كه حضرت علی ـ علیه السّلام ـ و عدهای از بزرگان صحابه به تجهیز بدن پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ مشغول بودند ـ عدهأی از مهاجرین و انصار در سقیفه بنی ساعده گرد آمده، و پس از گفتگوهایی كه در مورد خلیفه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ میان آنها مطرح شد، سرانجام با ابوبكر به عنوان خلیفه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ بیعت كردند، و چون شرایط سیاسی و اجتماعی دنیای اسلام و جهان به گونهأی بود كه اگر امام علی ـ علیه السّلام ـ و هواداران او، برای اثبات عقیده خود و عملی ساختن آن، به اقدامات عملی و خصمانه دست میزدند، موجودیت اسلام از ناحیه دشمنان خارجی (امپراطوری ایران و روم) و دشمنان داخلی (منافقین) آسیب جدّی میدید، امام علی ـ علیه السّلام ـ مصلحت اسلام و مسلمین را پیروی از روش صبر و مدارا دید، و گرچه در مواقع مناسب، دیدگاه خود را درباره نادرستی عمل آنان بیان میكرد، ولی از درگیریهای خصومتآمیز خودداری كرد، و در هدایت و پیشبرد جامعه اسلامی، از هیچ گونه كوشش و تلاشی خودداری نمیكرد. و در حل مشكلات، دستگاه خلافت را یاری مینمود. تا آنجا كه از خلیفه دوم نقل شده كه هفتاد بار گفته است «اگر علی نبود عمر هلاك میشد» و نیز گفته است: «خدایا مرا برای برخورد با مسئله دشواری كه علی بن ابی طالب حضور ندارند، باقی مگذار».[6] در هر حال، شیعه به عنوان پیروان علی بن ابی طالب و معتقدان به امامت بلافصل او در نخستین روزهای پس از رحلت پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ پدید آمد. البته روایاتی نیز یافت میشود كه لفظ شیعه در زمان حیات پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ بر چهار تن از صحابه اطلاق میشد كه عبارت بودند از: سلمان، مقداد، ابوذر و عمار یاسر.[7] این افراد از جمله كسانی هستند كه در مسئله خلافت و امامت، علی ـ علیه السّلام ـ را خلیفه بلافصل پیامبر میدانستند با این وصف، و با توجه به این كه نظریه شیعه در مسئله امامت به نصوص كتاب و سنّت مستند گردیده است، میتوان گفت: تشیع، در حقیقت، با اسلام همراه بوده است، هر چند به عنوان یك مذهب، پس از رحلت پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ موجودیت یافت. تاریخ پیدایش كلام امامیه همانگونه كه پیش از این یادآور شدیم. امامیه به كسانی گفته میشود كه در مسئله امامت به نص شرعی عقیده دارند، یعنی راه تعیین امام نص شرعی است. و آن، به علی ـ علیه السّلام ـ و دیگر امامان معصوم (ائمه اهل بیت) اختصاص دارد. نیز یادآور شدیم كه بحث درباره امامت بلافاصله، پس از رحلت پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ در میان مسلمانان مطرح شد و دو دیدگاه كلی درباره آن مطرح گردید. یكی اینكه خلیفه پیامبر و امام مسلمین از جانب خدا و توسط پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ تعیین گردیده است. و دیگری اینكه نصّی بر آن وارد نشده و به انتخاب مسلمانان واگذار شده است. امام علی ـ علیه السّلام ـ و گروهی از بزرگان مهاجر و انصار، طرفدار نظریه نخست بودند كه نام و احتجاجات آنها در كتب تاریخ و حدیث ضبط گردیده است، شیخ صدور در «كتاب خصال» نام دوازده نفر را با احتجاجات آنها نقل كرده است. مهاجران عبارتند از: خالدبن سعید بن عاص، مقداد بن اسود، ابی بن كعب، عمار بن یاسر، ابوذر غفاری، سلمان فارسی، عبدالله بن مسعود، بریده اسلمی، و انصر عبارتند از: خزیمه بن ثابت، سهل بن حنیف، ابو ایوب انصاری، ابو هیثم بن تیهان و دیگران. آنان در احتجاجات خود به دو مطلب استناد نمودهاند، یكی نص وارد از پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ و دیگری افضلیت و برتری امام علی ـ علیه السّلام ـ. علامه طباطبائی درباره تاریخ پیدایش كلام امامیه گفته است: كلام امامیه تاریخی كهن دارد، پس از رحلت پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ طلوع كرد، و اكثر متكلمان در آن زمان از صحابه بودند، مانند: سلمان، ابوذر، مقداد، عمربن حمق، و دیگران، و از تابعین نیز كسانی چون: رشید و كمیل و میثم و دیگر علویان بودند كه به دست امویها كشته شدند، و در عصر امام باقر و امام صادق ـ علیه السّلام ـ قدرت یافتند، و به بحث و تألف رسایل و كتب پرداختند.[8] از بحث پیرامون مسأله امامت كه بگذریم در رابطه با مسائلی چون صفات خداوند، قضا و قدر، جبر و استطاعت و تفویض كه از كهنترین بحثهای كلامی میباشند نیز امامیه در صف مقدم قرار دارد. [1] . الشیعه القوم الذین تجتمعوا علی امر، و كل قوم اجتمعوا علی أمر فهم شیعه، و كل قوم أمرهم واحد یتبع بعضهم رأی بعض فهم شیع. لسان العرب، كلمه شیع، المیزان، ج 17، ص 147. [2] . اوائل المقالات، ص 35، الملل و النحل، ج 1، ص 146. [3] . الدر المنثور، ج 8، ص 589، ط دارالفكر. نیز به الغدیر، ج 2، ص 57 و 58 رجوع شود. [4] . اوائل المقالات، ص 38. [5] . در این باره به كتاب النص و الاجتهاد، تألیف امام شرف الدین رجوع شود. [6] . جهت آگاهی از این روایت به الغدیر، ج 1 رجوع شود. [7] . فرق الشیعه، ص 17، 18، اعیان الشیعه، ج 1، ص 18، 19. [8] . المیزان، علامه محمد حسین طباطبایی، ج 5، ص 278. |
| علی ربانی گلپایگانی - عقاید استدلالی |